دخترک ۲۲ ساله امشب برای اولین بار برایش خواستگاری می آمد که مورد دلخواهش هم بود . پسری خوشتیپ ٬ تحصیل کرده با وضع مالی خوب و از همه مهمتر با قلبی پاک و رئوف . با آن پسر در دانشگاه آشنا شده بود . با بقیه پسرها متفاوته و با دخترا صحبت نمی کرد و اصلا توجه ای نشان نمی داد . هر دختری آرزو داشت که چنین پسری خواستگارش باشد . دختر وقتی شنید پسر مورد علاقه اش به خواستگاری او می آید ٬ از خوشحالی ذوق کرد . اشک شوق ریخت . صد رکعت نماز شکر خواند . لحظه شماری می کرد که روز خواستگاری اش برسد که رسید .

دخترک که می دانست پسر به خاطر ساده بودنش او را پسندیده هیچ آرایشی نکرد . چادر سفید و گل منگلی اش را هم سرش کرده بود و موقع اش رسیده که سینی چای را ببرد . به مهمانان سلام نجیبانه کرد . به پسرک تعارف کرد . پسرک که خجالت زده و قرمز شده بود . با سری رو به پایین استکانش را برداشت . دل تو دل دختر نبود . حالا لحظه شماری می کرد با این پسرک محبوب صحبت کند . پدر پسرک چنین چیزی را گفت و پدر دخترک هم مخالفت نکرد .

پسر و دختر می خواستند از جایشان بلند شوند که یه هو تلوزیون روشن با صدای بسته تصویر پدر دخترک را نشان می داد . پدری که در روبروی دوربین و میکروفن های زیاد در حال صحبت کردن بود . یکی از حاضران خواست صدای تلوزیون را زیاد کند . صدای پدر دخترک بود . رفته بود در انتخابات ریاست جمهوری ثبت نام کند . خبرنگاران به شوخی از او سوال می کردند و می خندیدند . می خندیدند که چرا آمده به اینجا ؟ می خندیدند که آیا کسی او را می شناسد ؟ آیا پول تبلیغات را دارد ؟ خبرنگاران از خدا بی خبر با این خنده هایشان نمی دانستند که این خنده ها چه عذابی را برای دختر و خانواده اش درست می کند ؟!

دخترک دیگر صدای پدرش را از تلوزیون نمی شنید . اما به جاش فریاد پرخاشگر پدر پسرک گوش هایش را آزار می داد : (( ما با چه خانواده مسخره ای قرار بود وصلت کنیم . پاشو خانم..پاشو پسر ...)) پسرک این بار سرش را بلند کرد و نگاه غمگینانه اش را به سمت دخترک برد و به اطاعت از فرمان پدر برخاست !!

فردا