عشق ها و پاساژ ها
|
| |||||
|
پاساژها مركز زندگىاند. خريد كردن محور زندگى است. همه در پاساژها زندگى مىكنند. زاويههاى پنهان در زندگى در پشت ويترينهاى به هم چسبيده غرفهها برملا مىشود ديگر هيچ چيز پنهانى زندگى، پنهانى نيست. ديگر زندگى خصوصى، خصوصى نيست. خودش را در حضور ديگران به نمايش مىگذارد. پاساژها مركز نمايشهاى رنگارنگ زندگىهاى خصوصىِ عمومى شده است. مركز تبديل زندگىهاى عمومى به خصوصى است. آدمها در پاساژها قدم مىزنند. آيسپك مىخورند، گپ مىزنند. خطِچشم مىخرند، لاك ناخن امتحان مىكنند يا شال يا ژل. بستنى مىليسند و باريكههاى عطرآميز كاغذى مىبويند. به هم نگاه مىكنند. با هم قرار مىگذارند و دستهجمعى از روى خط عابر پياده مىگذرند. در پاساژ آن سوى خيابان، جفتها عوض مىشوند. قهرها آشتى و آشتىها قهر مىشود. چشمها فعالتر از هر حس ديگرى و عضو ديگرى آدمها را به هم نزديك و يا از هم دور مىكند. چشمها نافذتر از هر قوه عاقله ديگرى فرد را به مركز جاذبه اشياء و اجناس مىكشاند. آدمها مثل ذرات آهنربا جذب مغناطيس كالاها مىشوند. انگشتان پا احساس راحتى نمىكنند در كفش. پشت پا تير مىكشد ستون فقراتاش و پاشنه پا مىترسد از ارتفاعى كه روى آن ايستاده است و يا دردش مىآيد از اصطكاك شديدش با سنگفرش خيابان، چشم اما خيره به ويترينها، خيره به مبادله مدام كفشها و پاها، تصميم نهايى را مىگيرد. انتخاب مىكند همان كفش را. احساس ناراحتى پا گم مىشود در شلوغى احساس رضايت از همگانى شدن. از مثل همه شدن.
|
مرآت آینه ای است که زیباییها و زشتیهای جامعه ایران را به تصویر میکشد